هرچه فکر میکنم، یادم نمیآید که داستان محله را برایتان گفتهباشم. محله برای خودش داستانهای تو در تویی دارد و شخصیت اصلی داستانش هم خودش است. که البته تکلیفش با خودش روشن نیست و همیشه یک پایش توی پایین محله گیر است و آنیکی پایش توی بالا محله.
باران که میگیرد توی پایین محله اتفاقهایی میافتند که بالا محلهایها انگشت به دهان میمانند. مردم پنجرهها را میبندند و زیر لحافهایشان میخزند. همیشه هم از سوراخهای سقف و درزهای باز ِ خانههاشان مینالند. اما بالا محلهایها به سوراخهای سقف اهمیتی نمیدهند وقتی باران میگیرد پنجرهها را باز کرده و از خانه بیرون میزنند و با دهان و دستان باز زیر باران راه میروند و آواز میخوانند.
بالا محلهایها زیاد سخت نمیگیرند؛ اگر نانی باشد میخورند و شکر میکنند اما پایین محلهایها همیشه مینالند و همان یک لقمه را مثل زهرمار میخورند. اگر یک بالا محلهای با یک پایین محلهای اختلاف نظر پیدا کند همیشه کوتاه میآید و میگوید: «سخت نگیر رفیق!» اما پایین محلهای تا چشم طرف را در نیاورد بیخیال نمیشود.
بالا محلهای اصلا اهمیتی نمیدهد که پشت سرش بگویند ضعیف است و ترسو و فکر میکند اگر آرام و مهربان باشد دنیا جای بهتری میشود برای زندگی. اما پایین محلهای فکر میکند که باید حقش را بگیرد چون اصولا همه حقش را خوردهاند و فقط اوست که رنج میبرد و فقط اوست که درد میکشد.
بالا محلهای دلش میسوزد برای پایین محلهای و پایین محلهای شبانه نقشههای شوم می کشد برای روز مبادا. بالا محلهای همه را دوست دارد و قبل از همه خودش را. اما پایین محلهای هیچکس را دوست ندارد مخصوصا خودش را!
اگر الان فکر میکنید که چقدر بالا محلهایها با خودشان حال میکنند و حیران خوبیهای خودشان هستند باید بگویم که درست فکر کردهاید. چون واقعا اینگونه هستند و به نظرم هیچ ایرادی ندارد که آدم خودش با خودش خوشحال باشد.
بالا محلهایها... پایین محلهایها... بالا محلهایها ... پایین محلهایها... گاهی محله خسته میشود از اینهمه بگیر و ببند. گاهی از بس که بالایش گرم و پایینش سرد میشود، بینوا، ترک برمیدارد. شاید روزی خیلی خسته شود و فقط بخواهد کمی رعایت حالش را بکنند.